.


  • همیاری
  • من چادرم را دوست دارم...

    بی حجابی، اسماعیل من بود 
    ذبحش کردم
    فکرکردم صاحب دارم 
    یه کسی اون بالا داره منو نگاه میکنه ...داره به ملائکه اش میگه ببینین 
    این سهیلاست 
    میگه چهل روز از یه گناه دوری کن بقیه اش بامن سهیلا
    من اینطور حجاب را از او خواستم و آماده بودم که هرقیمتی هست بپردازم...
     
    (سهیلا آرین ایرانی بزرگ شده در آمریکا)
    [ پنجشنبه, ۱ بهمن ۱۳۹۴، ۰۱:۴۳ ب.ظ ] [ فاطمه باغبان ]
    [ ۱نظر ]

    وقتی با حجاب میشی/ اینفوگرافی

    تقریبا تمام کسانی که با حجاب شده اند، به این نکته اعتراف کرده اند که گرفتن این تصمیم به خودی خود استرس به دنبال دارد و

    این استرس زمانی که ندانی چه چیزی در انتظار توست چند برابر می شود.

    در این اینفوگرافی ۱۴ نکته ایی را که باید بعد از محجبه شدن بدانید و انتظارش را داشته باشید به شما می گوییم تا شاید از سختی مسیری که در آن قدم گذاشته اید کم شود.

    [ پنجشنبه, ۱ بهمن ۱۳۹۴، ۰۱:۲۳ ب.ظ ] [ فاطمه باغبان ]
    [ ۱نظر ]

    اسرار زن...

    خواهرم! ویژگی های جسمانی زن از اسرار اوست

    و حجاب حافظ اسرار زیبایی های زن است.

    پس مبادا اسرار خود را بر نامحرمان افشا کنی

    که اسرار خود را نادیده انگاشته ای.

     

    [ سه شنبه, ۲۹ دی ۱۳۹۴، ۱۰:۰۲ ق.ظ ] [ فاطمه باغبان ]
    [ ۱نظر ]

    زن ایرانی...ملکه ایرانی

    یه پسر انگلیسی به پسر ایرانی میگه:چرا خانوماتون با مردا دست نمیدن؟

     یعنی انقدر مرداتون شهوت پرستن؟پسرایرانیه میگه:

    چرا هر مردی نمیتونه دست ملکه شمارو لمس کنه؟

    پسر انگلیسی عصبانی میشه و میگه:ملکه فرد عادی نیست،

    فقط با افراد خاص دست میده.پسر ایرانی میگه:

    خانوم های ما همه ملکه هستند...

    [ دوشنبه, ۲۸ دی ۱۳۹۴، ۱۱:۵۲ ق.ظ ] [ فاطمه باغبان ]
    [ ۰نظر ]

    این طوری خوش تیپ تری!!

    گفت: اگه گفتی چی شد من بعد از این همه مدت چادر پوشیدم؟

    گفتم: چه می‌دونم، لابد این‌طوری خوش‌تیپ تری!
    گفت: نچ!
    گفتم: خب لابد فهمیدی این‌طوری حجابت کامل‌تره مثلاً!
    گفت: نچ!
    گفتم: ای بابا! خب لابد عاشق یکی شدی، اون گفته اگه چادر بپوشی بیشتر دوستت دارم!!
    گفت: اره تقریبا نزدیک شدی!
    گفتم: آها!! دیدی گفتم همه‌ی قصه‌ها به ازدواج ختم می‌شوند؟ دیدی!!
    گفت: برو بابا… دور شدی باز!
    گفتم: خب خودت بگو اصلاً
    گفت: یک جایی شنیدم چادر، لباس “حضرت زهرا س” ست،
    خواستم کمی شبیه “ خانومم ” باشم تا بیشتر دوستم داشته باشد...!

    *یا فاطمه الزهرا....*
    [ دوشنبه, ۲۸ دی ۱۳۹۴، ۱۱:۴۳ ق.ظ ] [ فاطمه باغبان ]
    [ ۱نظر ]

    درد دل های چادر...

    بسم الله الرحمن الرحیم

    سلام

    نام من  چادر است ..نام مادرم حجاب و پدرم عفاف است.

    روزگارم بد است و از همه شما دلگیرم..

     شما از من که میراث خانمی پهلو شکسته هستم خوب محفاظت نکردید ،

    هیچ وقت یادم نمیرود،...از کوچه تا بین در و دیوار همیشه همراهش بودم

    وقتی زمین خورد ، خاکی شدم...

    وقتی سیلی خورد ،در صورتش بودم ،وقتی بین در و دیوار محسنش سقط شد،

     خونی شدم... خوب میدانم چه دردی کشید تا من را برای شما به ارث گذارد،

    و شما با من چکار کردید...

    شما کار را به جایی رساندید که میخواهند من و مرا با زور بگیرند و ببرند به دیگران غالب کنند و من خوب میدانم چرا کارم به اینجا کشیده شده .

     از شماست که برماست...

     


    ادامه مطلب
    [ دوشنبه, ۲۸ دی ۱۳۹۴، ۱۱:۲۷ ق.ظ ] [ فاطمه باغبان ]
    [ ۱نظر ]

    حجاب را برایت اینگونه معنا میکنم:


    :حال ای فرد آسمانی، حجاب را برایت این گونه معنا می کنم

     

    حجاب؛ یعنی آرامـش

    حجاب؛ یعنی امنـیت

    حجاب؛ یعنی زیبـایی

    حجاب؛ یعنی طراوت

    حجاب؛ یعنی متـانت

    حجاب؛ یعنی بندگی

    حجاب؛ یعنی رکـوع

    حجاب؛ یعنی سجود

    ...حجاب؛ یعنی پله ای نزدیک تر به او 

    [ شنبه, ۲۶ دی ۱۳۹۴، ۰۸:۲۴ ب.ظ ] [ فاطمه باغبان ]
    [ ۲نظر ]

    چی شد چادری شدم...؟!(خاطره ها)

    به تمام تازه چادری ها بگویید فقط نگاه یک بانو برایتان مهم باشد

    سلام

    من تو یک خانواده غیر مذهبی بزرگ شدم، -منظورم از غیر مذهبی ، بی بندو بار نیست اما مثلا- هیچ وقت نماز تو خانواده ما عرف نبوده و نیست، هر کی دلش بخواد میخونه و هر کی نخونه براش عار نیست

    منم سرخوش روز های نوجوانی، گاهی میخوندم گاهی نه! با این حال شاید براتون جالب باشه که همیشه حجابم رو رعایت میکردم البته حجابی که از نظر خودم حجاب بود و الان که یادم میاد به خاطرش خجالت میکشم! فکر میکردم همین که جایی از بدنم دیده نشه کافیه و انواع مانتو های تنگ و کوتاه رو میپوشیدم

    چادر هم تو خونواده عرف نبود و اگه مادرم هم میپوشید بخاطر بد دلی پدرم بود و خب احتمالا با من موافقید که این نمیتونه دلیل قانع کننده ای برای یک دختر نوجوان باشه

    سوم دبیرستان بودم و هفده ساله! یکی از اقوام به خواستگاری ام اومد که بنا به صلاحدید پدرم ازدواج کردم.

    شوهرم مرد خوب و مومنی بوده و هست. نماز میخوند و از منم می خواست که نماز بخونم..... میخوندم بدون اینکه فلسفه نماز رو بدونم......

    ازم خواست چادر بپوشم...


    ادامه مطلب
    [ جمعه, ۲۵ دی ۱۳۹۴، ۱۱:۴۷ ق.ظ ] [ فاطمه باغبان ]
    [ ۳نظر ]