همه ی عشق من از چادر توست...!!
نیشخندی زد و گفت: مگر این معشوقه دلبری میداند!؟
مگر این چادری عهد قجر،عشوه هم میفهمد!؟
تو بگواصلا نازی به صدایش باشد!؟
جلوه ی تن، رخ زیبا و ادا ملتفت است!؟
تاب گیسو بلد است!؟
من همش زیر لب خندیدم...
او چه داند تو چگونه دل ما را بردی!؟
او چه داند که زن و گوهر هستی چه بود!؟
یاد دیدار نخست بودم،با همه سادگی و حجب و حیا میرفتی
نه نگاهت به کسی
نه زدی چشمک و نه خنده ی بیجا،
نه تنت جلوه گر و عشوه کن مردی بود،نه صدایت نازک
به همین سادگی و زیبایی دل من را بردی.
نه فقط من، که خدا هم خندید
هر فرشته به تو مبهوت شده،هر ملک گرد تو می چرخید و بالهایش به تو خوش آمد گفت.
ماه بانو،عسل چادری ام
ای به قربان حیایت خانوم
مرد اگر مرد بود،لذت او عفت توست
چلچراغ نفسش چادر توست
ای به قربان حجابت بانو
این را خوب بدان!
همه ی عشق من از چادر توست...!!
[ يكشنبه, ۹ اسفند ۱۳۹۴، ۰۷:۵۷ ب.ظ ] [ فاطمه باغبان ]
[ ۱ ]